داستان پنی سیلین
کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به
دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست
کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الریه مبتلا شد.

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد..
.
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشرافزاده پرسید: پسر شماست؟کشاورز با افتخار جواب داد: بله
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الریه مبتلا شد.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 0:17 توسط ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶
|
فقط و فقط واسه سرگرمی .... تو این دنیا همه ناراحتی دارن اینجارو ساختم که چند لحظه شاد