X
تبلیغات
ღ♥ღ بیا تو بخندیم ღ♥ღ

یا خدااا........اینا لبن یا کون مرغ



[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:1 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

توی قصابی بودم که یه خانم پیر اومد تو مغازه و یه گوشه ایستاد...

یه آقای جوان خوش تیپی هم اومد تو گفت: آقا ابراهیم قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم...

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش...
همینجور که داشت کارشو انجام میداد رو به پیرزن کرد گفت: شما چی میخواین مادر جان؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: لطفا" به اندازه همین پول گوشت بدین آقا...

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد و گفت: پونصد تومان! این فقط آشغال گوشت میشه مادر جان...

پیرزن یه فکری کرد و گفت: بده مادر... اشکالی نداره... ممنون...

قصاب آشغال گوشت‌های اون آقا رو کند و گذاشت برای اون خانم...

اون آقای جوان که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد رو به خانم پیر کرد و گفت: مادر جان اینارو واسه سگتون می‌خواین؟

خانم پیر رنگش پرید و سرخ و سفید شد و با صدای لرزان نگاهی به اون آقا کرد و گفت: سگ؟!!!

آقای جوان گفت: بله... آخه سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز میخوره... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟!!

خانم پیر با بغض و خجالت گفت: میخوره دیگه مادر... شکم گرسنه سنگم میخوره...

آقای جوان گفت: نژادش چیه مادر؟

خانم پیر گفت: بهش میگن توله سگ دو پا... اینا رو برای بچه‌هام میخوام اّبگوشت بار بذارم خیلی وقته گوشت نخوردن!

با شنیدن این جمله اون جوون رنگش عوض شد... یه تیکه از گوشت های فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشت های اون خانم پیر...

خانم پیر بهش گفت: شما مگه اینارو برای سگتون نگرفته بودین؟

جوون گفت: چرا مادر...

خانم پیر گفت: بچه های من غذای سگ نمیخورن مادر...
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و آشغال گوشت هاش رو برداشت و رفت............

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:3 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]


[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:28 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]






[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:22 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]


گـوسفــنــدِ 2012 محصــولِ كمپــانــي PUMA رسيـــد



[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 14:53 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

یکی نیست بگه زورکی بچه رو کجا می بری آخه

ورزش صبحگاهی بانوان شیرازی

واااااای ، این دختره یا پسر

دو تا داداش با غیرت

شباهتشون تو حلقم

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 2:26 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]




[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:21 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

همین الآن میرین واسه من یه دوس پسر پیدا میکنین

عملیات تمام شد

همه برید کنااااار سرعت 300 کیلومتر در ساعت

مایکل جکسون در کوچه پس کوچه های تهران

عکس فیس بوک به سبک دخترا


[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:12 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]






[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 14:8 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

یه بنده خدایی بود که این داستانو اینطوری تعریف میکرد که میگفت:...

دوستم مژگان با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!

از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...

مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت :
منو چی فرض کردی؟

اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟

و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد است...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:11 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]


شورتهای مامان دوز

امشب شب رقصو سازو اوازه مرغ دل من دو اوجه پروازه .........


[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:7 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

بنام خدا  آپ وبلاگو با عکس سالار سوسکی شروع میکنیم

تصاویر زیباسازی نایت اسکین


این شما و سالار سوسکی

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:16 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

سلامم چون دیدم واقعا وبلاگم واسه بعضیا جنبه سرگرمی داره و واسه چند لحظه خوشحالشون

 میکنه چند روز دیگه باز آپ میکنم چون میان ترم دارم وقت نمیکنم ایشالله جبران میکنم


تصاویر زیباسازی نایت اسکین

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:44 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:38 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

jooooooooooooooon ajab jigari :))))





[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:57 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

رفته بودم فروشگاه ..
يكي از اين فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تبليغ نشه براش !
يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم!
جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد ..
پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه.
دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چنتا از جنسا افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون!
من كف بُر شده بودم.
بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش!
پيرمرده با اين قيافه :| منو نگاه كرد و گفت:
عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون پدر سگ اسمش سيامكه !!

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:40 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]






[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:25 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

نامه: برسد به دست آقای ایرانسل..."

سلام آقای ایرانسل!

نوکرتم داداش!

یه چندتا خواهش ازت دارم. جون نَنَت عمل کن بهشون...

من تو مسابقه شرکت نمی کنم! به جون مامانم adsl دارم!

صبح به صبح، ساعت ٧ منو با اس ام اس فروش ویژه بیدار نکن...

شارژه جایزت بخوره تو سرت 1000000 تومان شارژ کنم 100تومن داخل شبکه هدیه بدی!

موبایل بانک هم نمیخوام!

اینقدر واسه هر چی زرت و زرت و وقت و بی وقت تبریک نگو!

نکن برادره من! نکن پدره من! دِ نکن لعنتی! دِ دهن منو باز نکن آخه...

من تا حالا از شما پیشواز گرفتم؟ بابام گرفته؟ داییم گرفته؟؟؟؟ کی گرفته؟؟

آخه چی میخواااای از جون من لعنتی که که میگی آهنگ های پیشواز داغ امروز اینا هستن.


تصاویر زیباسازی نایت اسکین

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:18 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:46 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]

واحد تحقیقات و فن آوری کرمکی تقدیم می کند

شش تکه کردن شکم در چند ثانیه

رباط کریم

خوب نوه های گلم جمع بشین میخوام واستون قصه بگم

بچگی های Pitbul


[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:23 ] [ ̶̶j̶̶o̶̶0̶̶o̶̶n̶̶z̶̶ ]

[ ]